تبليغاتX
http://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.com
http://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.com
خلوت بوسه


خلوت بوسه

خلوت بوسه

سلام دوستان

مدتی آپ نمیکنیم خودتون میدونید واسه شروع امتحاناته

هیچکس دلخور نشه که چرا بهم سر نمیزنین

 و به خاطر نیومدنتون 

از لینکامون خذفتون میکنم و........

دارم از الان میگماااااااااا

شاید واسه تایید نظرات هم نیاییم

مواظب خودتون باشید

موفق باشید

                                                                 سایان و ساحل

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:39 توسط خلوت عاشقان|

امشب بارون بارید

توی این فکر بودم 

                         که چرا یهو تند اومد و رفت

حالا فهمیدم 

واسهچی بود

                         اونم از این حالت سردرگم 

من خسته شده

اومد و بارید که

                      بفهمم حقیقت داره

داره میگه:ببین منم

دارم گریه میکنم

                         پس بدون که اون رفته از کنارت

البته واسه اون

خیلی خوب شده

                          چون تو رفتی پیشش

الان کنارشی

این گریشم از 

                      روی خوشحالیه

من باید اینجا

غصه بخورم که

                       نیستی پیشم

حالا فهمیدم  آره

تو رفتی.....رفتی

                        خیلی عجیبه نه؟!

گریه ی من از نبودنته

و

گریه ی اون از بودنته

                                دوست دارم 

                               همیشه وهمیشه

                                                            ( بابا بزرگ )

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 21:26 توسط ahel$| |


وقتي برنده ميشوي، نيازي به توضيح نداري! ....  وقتي مي بازي نبايد آنجا باشي كه توضيح دهي!ا......... آدولف هيتلر 

هيچگاه در دنيا خود را با ديگران مقايسه نكن! كه اگر چنين كني به خود توهين كرده اي! ............آلن سترايك

برنده شدن هميشه به اين معني نيست كه اولين باشي، بلكه بدين معني است كه بهتر از قبل عمل كرده باشي! ......... بوني بلير

من نخواهم گفت كه هزار بار اشتباه كرده ام! بلكه خواهم گفت: هزار راه پيدا كرده ام كه نتيجه نادرست خواهد داد! ........... توماس اديسون

همه ميخواهند دنيا را تغيير دهند، اما هيچكس نمي خواهد خود را تغيير دهد! ....................  لئو تولستوي

قبول كنيد كه هركسي خطرناك است و قبول كنيد كه هيچكس خيلي خطرناك! نيست! ............ آبراهام لينكلن

اگر كسي بگويد كه هرگز در زندگيش استباه نكرده است بدين معني است كه هرگز سعي نكرده است چيز جديدي را آزمايش كند! ........ آلبرت انشتاين

چهار چيز را هيچگاه نشكنيد: اعتماد، قول، رابطه و قلب! زيرا اينها وقتي مي شكنند، صدايي ندارند ولي درد زيادي دارند! ........ چارلز

اگر بخواهيد دائم درمورد انسانها قضاوت كنيد، هرگز فرصت دوست داشتن آنها را نخواهيد داشت! .......... مادر ترسا

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 17:57 توسط ahel$| |

می دونی رسم روزگار چیه؟

رسمش اینه که هر لحظه عزیزی غریب رو توی راهت میندازه

تو باید با این عزیزای غریب هر لحظه ات رو سپری کنی

تا وقتی که این لحظات بگذرند و عزیزی غریب دیگه ای بیاد و 

به همین روال راهت رو ادامه بدی تا به

 بن بست برسی

توی این راه تو باید مثل خود ثانیه ها بیخیال همه چی شی

وابسته هیچکی نشی

چون یا اون خسته میشه از با تو بودن و رفیق نیمه راه می شه

یا این روزگاره که نمیذاره با تو باشه

باید بدونی هیچکی نمی تونه باهات باشه

باید تنهای تنها این راه رو بری

                                  ولی مواظب باش که توی راه کج نری


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 2:16 توسط ahel$| |

در روزگاری گر با عزیزانی بودی شاد و خندان

      حال بعد آن کماکم شادی و خنده هایت با تو فاصله می گیرند

            غم مخور

                 کین رسم روزگار است

                      رسمش این است که عزیزانت را با به جلو آوردن ثانیه ها و عزیزانی غریب

                             مجبور به فراموشیت می کند

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 18:44 توسط ahel$| |

 روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در 


کنار پایش قرار داده بود روی تابلو 


خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید.روزنامه نگار خلاقی از 


کنار او می گذشت,نگاهی به او 


انداخت 


فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون 


اینکه از مرد کوراجازه بگیرد تابلوی او را 


برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او 


گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر انروز 


روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه 


و اسکناس شده است و مرد کور از 


صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است 


که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی 


ان چه نوشته است؟


روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته ی شما را 


به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و 


به راه خود ادامه داد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است 


ولی روی تابلو او خوانده میشد:


امروز بهار است ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!!!!


وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراژدی خود را تغییر بدهید خواهید 


دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور 


داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است!!

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 18:40 توسط sayan| |

منو ببخش به خاطر این که شاهدم اما نمی توانم شهادت دهم

منو ببخش به خاطر این که می شنوم اما نمی توانم چیزی بگویم

منو ببخش به خاطر این که معلمم اما نمی توانم درسی بدهم

منو ببخش به خاطر این که باغبونم اما نمی توانم از باغم مراقبت کنم

منو ببخش به خاطر این که کشاورزم اما نمی توانم چیزی بکارم

منو ببخش به خاطر این که عاشقم اما نمی توانم عاشق بمانم

منو ببخش به خاطر این که شکارچیم اما نمی توانم شکار باشم

منو ببخش به خاطر این که دوستم اما نمی توانم دوست باشم

منو ببخش به خاطر این که دردم اما نمی توانم درمان باشم

منو ببخش به خاطر این که سکوتم اما نمی توانم فریاد باشم

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 21:42 توسط ahel$| |

 

 

خیلی سخته

 خیلی سخته توی بارون با غریبی آشنا شی


اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

 

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

 

بعد از اون بگه که هرگز نمیخواد تو رو ببینه 


تو

 

 تو راهر چه عشق نام او می توان نوشت


با هر چه درد نام تو را می توان سرود


بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را


با دست های روشن تو می توان گشود


 

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 20:48 توسط sayan| |

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم

نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .


به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به

من باشه . اما اون

...توجهی به این مساله نمیکرد .


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 19:0 توسط sayan| |

عاشق کسی است که معنی عشق و عاشق بودن رو بفهمه 

من عشق رو باور نداشتم ولی/ ولی وقتی که عاشق شدم

فهمیدم که عشق رو باید باور کرد تا باورت کنه 

اگه باورش نکنی باورت نمی کنه

عشق مثل یه بازی یه اگه عاشق شدی 

باید تا آخرش بری یا برنده می شی و یا...... گیماور می شی

کاری نکن که غرورت عاشقی رو ازت بگیره

غرورت بشکن و به اونی که عاشقشی بگو:

بگو: که دوسش داری 

بگو: که عاشقشی

بگو: بدون اون یه لحظه نمی تونی زندگی کنی

بگو که بخاطر تو غرورم شکستم 

اگه با این همه حرفا بازم باور نکرد 

بدون که دوست نداره 

بدون که واقعا براش مهم نیستی 

بدون که توی بازی عاشقی گیماور شدی

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 18:44 توسط ahel$| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت